وبلاگ
قصهی خورشید کوچولو
روزی روزگاری، خورشید کوچولویی توی آسمون بود.
یه روز، ابرهای خاکستری آمدند و آسمون را تیره کردند.
خورشید کوچولو ترسید، ولی یادش اومد که همیشه بعد از ابر، دوباره میتونه بدرخشه.
اون گفت: «من پشت ابرم، هنوزم اینجام… منتظر میمونم تا دوباره بدرخشم!»
و بالاخره، با کمک باد مهربون، ابرها کنار رفتند و خورشید، لبخند زد.