وبلاگ

داستان گربه و صداها
گربهی کوچولویی به اسم نارنگی، وقتی صدای بلند میشنید، فرار میکرد زیر مبل.
ولی مامانش همیشه بهش میگفت:
«نارنگی جون، بیا بغل من. وقتی کنار همیم، همه چی راحتتر میشه.»
اون شب، نارنگی به جای فرار، خودش رو انداخت توی بغل مامان.
و برای اولین بار، با صدای قلب مامانش، خوابش برد…