داستان کوهِ مهربان و پرنده‌ی کوچولو

داستان کوهِ مهربان و پرنده‌ی کوچولو

روزی روزگاری، پرنده‌ی کوچولویی توی جنگل سبز زندگی می‌کرد.
یه روز صدای بلندی آمد. پرنده ترسید و به آسمون نگاه کرد.
ابرهای خاکستری توی آسمون بودن و باد تند می‌وزید.
پرنده کوچولو نمی‌دونست باید چی‌کار کند.

رفت پیش کوهِ بزرگ و گفت:
«کوه مهربون! من خیلی می‌ترسم… اگه دوباره صدا بیاد چی؟»

کوه گفت:
«می‌تونی بیای روی شونه‌های من بشینی ،این جا امنه. وقتی می‌ترسی، فقط کافیه یاد بگیری چطور نفس بکشی… مثل همین الان.
یک نفس عمیق… و بعد آروم بیرون بده… مثل بادی که برگ‌ها رو ناز می‌کنه.»

پرنده کوچولو چند بار نفس کشید.
صداها هنوز بودند، اما ترسش کمتر شده بود.

کوه گفت:
«گاهی دنیا صدا می‌کنه ولی ما هنوز هم اینجاییم.با هم، قوی‌تریم.»

پرنده لبخند زد و گفت:
«ممنونم کوه مهربون،دیگه تنها نیستم.»