وبلاگ
داستان چراغِ کوچولوی زیر پتو
شب شده بود. صدای باد میآمد و گاهی یه صدای بلند از دور.
نینی کوچولو خودش رو توی پتو قایم کرده بود.
اما یادش اومد که یه چراغ کوچک داره…
چراغی که همیشه وقتی میترسه، روشنش میکنه.
دکمهی چراغ رو زد. نور کوچولویی توی اتاق پخش شد.
با خودش گفت:
«تا وقتی چراغم روشنه، یعنی من قویام حتی اگه صدا بیاد، من میدونم چطوری خودم را آروم کنم.»
اون شب، چراغ کوچولو و دل بزرگِ نینی، تا صبح کنار هم بودند…