وبلاگ
داستان لاکپشت و لاکش
لاکپشت کوچولو وقتی صدای ناآشنا شنید، زود رفت توی لاکش.
اون همیشه وقتی میترسید، همین کار رو میکرد.
اما اون روز، توی لاکش به خودش گفت:
«من امنم. لاکم باهامه. نفس عمیق بکشم… آروم باشم… بعد دوباره بیرون بیام.»
چند دقیقه گذشت. صدا کم شد.
لاکپشت کوچولو آروم از لاکش بیرون اومد.
آفتاب هنوز توی آسمون بود…