داستان لاک‌پشت و لاکش

داستان لاک‌پشت و لاکش

لاک‌پشت کوچولو وقتی صدای ناآشنا شنید، زود رفت توی لاکش.
اون همیشه وقتی می‌ترسید، همین کار رو می‌کرد.

اما اون روز، توی لاکش به خودش گفت:
«من امنم. لاکم باهامه. نفس عمیق بکشم… آروم باشم… بعد دوباره بیرون بیام.»

چند دقیقه گذشت. صدا کم شد.
لاک‌پشت کوچولو آروم از لاکش بیرون اومد.
آفتاب هنوز توی آسمون بود…