داستان درختِ صبور

داستان درختِ صبور

درخت کوچولوی سبزی وسط باغچه بود.
باد شدیدی وزید، شاخه‌هاش تکون خوردن، برگ‌هاش لرزیدند.

درخت با خودش گفت:
«من ریشه دارم. زیر خاک محکمم.
حتی اگه باد بیاد، حتی اگه صدا باشه، من می‌تونم بایستم. من درختم»

و ایستاد.
روز بعد، روی یکی از شاخه‌هاش یه پرنده‌ی کوچولو خونه ساخت.