روزی روزگاری، خورشید کوچولویی توی آسمون بود. یه روز، ابرهای خاکستری آمدند و آسمون را تیره کردند. خورشید کوچولو ترسید، ولی یادش اومد که همیشه بعد از ابر، دوباره میتونه بدرخشه. اون گفت: «من پشت ابرم، هنوزم اینجام… منتظر میمونم تا دوباره بدرخشم!» و بالاخره، با کمک باد مهربون، ابرها کنار رفتند و خورشید، لبخند زد.