گربهی کوچولویی به اسم نارنگی، وقتی صدای بلند میشنید، فرار میکرد زیر مبل. ولی مامانش همیشه بهش میگفت: «نارنگی جون، بیا بغل من. وقتی کنار همیم، همه چی راحتتر میشه.»
اون شب، نارنگی به جای فرار، خودش رو انداخت توی بغل مامان. و برای اولین بار، با صدای قلب مامانش، خوابش برد…